تبليغاتX
خاطره ها

خاطره ها

خاطره

بدترین روز 1388

چند ماه پیش تو شرکت بودم که صاحب کارم بهم گفت برم بیرون و کارای تامین اجتماعی رو حل کنم منم تا پامو از شرکت بیرون گذاشتم هوا خنک شد و بارون شدیدی گرفت ... منم به خیال اینکه صبح هوا گرم بود و خیر سرمون تابستان اومده بود یه پیراهن مردانه آستین کوتاه بیشتر نپوشیده بودم... خلاصه من با همون یدونه پیراهن زیر اون بارون تگرگ مانند و هوای سرد که چهار ستون بدنم رو داشت میلرزوند جلوی خیابون الاف یه تاکسی بودم که بیاد و منو از زیر بارون نجات بده... از اونجایی که مردونه گی از زمان مرگ فردین از بین رفته کسی نگه نداشت که منه بدبخت سوار تاکسی بشم... نزدیک به سه ساعت زیر اون بارون راه رفتم و به ریتم صدای دندونام گوش دادم که مثل ویبره به هم میخورد... حالا هر طور که شده کارمو انجام دادم و اومدم شرکت از در که وارد شدم گفتم "امروز بدترین روز سال 88 برام بود... ولی نمیدونستم دو ماه بعد چه بلای فجیحی میخواد سرم بیاد که اونو گفتم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 15:56  توسط سعید  |